...

بود و نبود یک فرد در عشقش خلاصه می شود. هر آدمی فقط یکبار به تمامی عاشق می شود. و هیچکس نمی تواند این عشق را از او بگیرد...
راست گفته بود آن بیچاره که در هر رودی دوبار نمی توان شنا کرد. در هر رودی فقط یکبار می توان شنا کرد، چون آب رونده است، مثل زندگی، مثل زمان. هیچ چیز و هیچ کس به گذشته بازنمی گردد. وقتی دنیا توانسته از کلاه معرکه اش اینهمه چیزهای قشنگ و ارزشمند برای تو درآورد، مطمئن باش که باز هم در جیبش چیزی مسحورکننده دارد که بهت هدیه بدهد...

  
نویسنده : وحید ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٧
تگ ها :

چشمهایت را باز کن...

هیچ جای کار نمی‌لنگد
آدمها همین‌اند که هستند
می‌خواهی بجنگی بجنگ
می‌خوای تسلیم شوی تسلیم شو
به هرحال
پشیمان می‌شوی...
از کارهای کرده و
کارهای نکرده‌ات
زندگی همین است که هست
فرقی نمی‌کند
از کدام راه بروی
همیشه راهی که نرفته‌ای
وسوسه‌ات می‌کند
و چراغ‌های خاموش
مدام برایت چشمک می‌زند
چشمهایت را هم
اگر ببندی
خاموشی این نور
باز کورت می‌کند
چشمهایت را باز کن دست‌کم...
  
نویسنده : وحید ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳
تگ ها :

میلاد من...

امروز یکشنبه بیست و ششم تیر...روز میلاد من است...امروز هم روزیست مثل همه روزهای دیگر سال...یک روز عادی...آفتاب گرم و داغ تابستان است و درختها زیر دست بادهای گرم تکان میخورند....امروز یک روز معمولیست...مثل هر روز گرم دیگری...و من امروز  29 بار به دور خورشید سوزان چرخیده ام...روز تولد من...

گرچه امروز ممکن است برای من مهم باشد اما برای دیگران یک روز خیلی عادی ست...روز ی مثل همه روزهای دیگر و هر کسی دنبال دغدغه های خودش است...در این روز هیچ اتفاق خاص و مهمی نیفتاده...جز تکرار یک عادت...میلاد من...

جسته و گریخته پیامکهای تبریکی از مخابرات و تلفن گویای اداره و باقی دوستان که سر و ته شان ده تا هم نمیشود ، میرسد که همگی حاکی از آن است که هنوز هم کسی/ کسانی هستند که دوستم بدارند و من برایشان مهم باشم و این خود خوشحالم می کند و به من حس خوبی می دهد و در پس همه ی تیرگی ها و یکنواختی های پست روز مرده گی...مثل قندی است که در دلم آب می شود...

امروز روز تولد من است ...امروز روزیست که نقطه عطف نیمه گذشته ی پر شده با حسرت زندگی و نیمه ی خالی سرشار از رویای پیش روست... روزیست که مرا از دیروز به فردا پیوند می زند...روزیست که پرتابت می کند به نقطه ی دیگری از زندگی...به دنیای دیگری...به زمان دیگری...و نمیدانم آیا در این روز باید شاد و خوشحال باشم یا نه؟شاید به همین خاطر است که این روز خاص و غریب است...

امروز روزیست که مرا یکسال به مرگ نزدیکتر می کند و حضورش را یکسال جلو می اندازد...و من این را لمس میکنم....درست مثل وقتی که روی سطحی شنی ایستاده باشی و شنهای زیر پایت آرام آرام بلغزند و زیر پایت را خالی کنند...و تا بخواهی بفهمی که کجای کاری...میفهمی که هیچ کجای ماجرا نیستی و هیچ پخی نشده ای...امروز روزیست که این را حس میکنی...حس میکنی داری تکرار می شوی...در خودت...در دیگران...در زمان.

بگذریم....حرفهایم بسیار است و زمانم کم...و من هم که همیشه ی خدا همه ی کارهایم را میگذارم برای دقایق آخر و دوست دارم بهترین از آب در بیاید... الان است که این نگهبان دهاتی ساختمان بیاید و با آن لهجه ی کذایی اش مرا بازجویی کند که چرا تا این موقع اداره مانده ام و چه میکنم و نکند نشسته ام و دارم فیلم مستهجنی چیزی نگاه میکنم و خودش را بزند به آن راه و بیاید یواشکی به مانیتور من سرک بکشد و بخواهد ته و توی ماجرا را در بیاورد و من هم که حوصله ی این را ندارم حالی اش کنم فردا تولدم است و من خونه اینترنت ندارم و باید میماندم و نوشته ام را تمام میکردم...

پ ن : یادش بخیر...پارسال اینچنین روزی را....یادت هست؟

 

نترس

این بار هم که

تاول پاهایم خشک شود

دوباره عاشقت می شوم

دوباره راه می افتم

دوباره گم می شوم...

  
نویسنده : وحید ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/٢٥
تگ ها :

آغوش بسته...

من

تو

و یک آغوش بسته!

جواب کدامین معما

راز باز شدن این آغوش است

هرگز مگو...هرگز...

(برشت)

 

 پ ن : یه دکلمه نایابه از فردمنش...پیشنهاد میکنم دانلودش کنید...منو که میبره به روزهای دور ...شما رو چی؟

  
نویسنده : وحید ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۳۱
تگ ها :

ویالون...

شنبه ی آخر اردیبهشت ماه....چند دقیقه تا پایاینش باقی نمانده....خانه های کوچه مان لای درختان بهار خوابیده اند...پشت پنجره ی رو به کوچه آشپزخانه ایستاده ام....تاریک است...چراغهای روی کوههای شمیران سوسو می زنند...یادم امد مادرم می گفت: چند وقتی است آخر شبها جوانکی ،شب از نیمه که می گذرد میآید و با ویالونش خوابمان را شیرین میکند....نمیدانم چرا بی دلیل منتظرش بودم....ویالون را همیشه را دوست داشته ام...نی را بیشتر...آوای نی هر چه که باشد در جانم می نشیند...حزن اش دوست داشتنی ست....صدایش میگیردم....مستم میکند...چشمانم دارند میسوزند...چراغهای روی کوههای شمیران روشن و خاموش می شوند...ته کوچه صدای ویالون می آید....همه حواسم را از اطراف خالی کرده به صدای ویالون دقیق  می شوم...صدای بم و محزون جوانی که شاید بیست و سه چهار سالی بیشتر ندارد و رژه کلیدهای ویالون، سلطان قلبم عارف را در تاریکای کوچه می پراکند...سرم را به پنجره سرد آشپزخانه تکیه می دهم...با خود فکر میکنم دلخوشم...چشمانم را می بندم...غرقم میکند...در خودم...در روزهای گذشته ام...در فردای نیامده ام....با خودش میبردم...نفسم سنگین می شود...میبردم....اما نمیدانم کجا....فقط میدانم دیگر اینجا نیستم...پشت این پنجره نیستم...میبردم به جایی دور...به نقطه ای دیگر از وجودم.... حس میکنم باردار شده ام ....باردار این ناشناختگی ها...این نامانوسی ها...حس این خلسه ی مبهم و گنگ...حس درد آبستنی...درد به دنیا آوردنم...و ترس اینکه نکند تهی به دنیا بیایم...یا شاید هم معجزه ای....حادثه ای...که وقوعش را ایمان دارم.آه...چه میگویم...!!!جوانک گامهای کوچک و ریزی بر می دارد...میتوانم حس اش کنم...نسیم خنکی می وزد...چیزی روی گونه ام سرد شده...تنها نمیدانم...چرا چراغهای روشن روی کوههای شمیران در دیده ام تیره و تار میشوند...؟؟

پ ن :

شاعر تمام شده...دکلمه زیبایی ست از شاهین نجفی...پیشنهاد میدم حتما دانلود و گوش کنید...

http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1306220070.mp3

 

  
نویسنده : وحید ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٢/۳۱
تگ ها :

هزار و یک شب...

هزار شب از آن یک شب مانده است...

و هزاران بادبادک که یک به یک رفته است...

من اما...

آ دمکی که نخ اش بریده شد

ماریونتی که روی یک پا تاب می خورد...

هزار شب از آن شب مانده است

و هزاران بادبادکی که یک به یک خواهد رفت

من اما

بی نخ

هنوز هم تاب می خورم...

تاب می خورم...

تاب می خورم!

............و سکوت

که چه میزان سنگینی است...

 

پ ن : سی و یکم فروردین...سالروز وفات سهراب...یادش گرامی.

  
نویسنده : وحید ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢
تگ ها :

دلخوشی...

همه چیز ساده تر از آنچه فکر می کردم آغاز شد...

روز تولدم را به یاد می آورم...چشمانم را که می بندم ..می بینمت ...که می آیی... مثل فرشته ای که از دور دست آسمان آمده است....مثل یک پری مهربان که از شهر قصه ها خود را به روزهای سرد و بارانی من رسانده است...مثل بهار...مثل خودت ...با یک شاخه گل سرخ که خلاصه ی همه ی دوستی و عشق و همدلی بود...

حالا بی واژه می توانم بگویم که دلواپس چشم های همیشه آشنایت شده ام که انگار روزی در خوابهای کودکی ام حلول کرده بود... حالا در شبیخون اینهمه شهر...من سردم است ... کاش باران و برف بهمن ماه را با من  مانده بودی...در پیاده روهای خیس خیابان....و در ترنم انگشتان باران خورده ای درختان خاموش....گوشی را برداشتم اما مثل همیشه سکوت ...آب را سکوت کردم...دریا را سکوت کردم...و آخر این زخم را سکوت کردم تا تنها ...صدا بماند...و باز باران و برف بهمن ماه... راستی باز چه ساده و بی ریا آغاز می شود باران...امروز برف بارید...میدانم که تو هم هر جا که بودی...آن لحظات را پشت پنجره ات به تماشا ایستاده ای...من هم مثل تو پشت پنجره اتاق کارم ایستاده بودم و داشتم با خودم فکر می کردم زندگی گذر از عرض یک روخانه ای آرام  است که نمی دانم به کجا خواهد ریخت....گذشتن ازخواب و خاطره....یادش بخیر آن روز ها ...کنار هم می نشستیم...شادمان و بی پروا...من بذله ای میگفتم و تو می خندیدی...هر دوی ما می خندیدیم...و وقتی از یکدیگر جدا می شدیم...من نگران می شدم...نگران تو...نگران دلواپسی هایت...نوشته بودی این روزها یک چیزیم هست که نمی دانم چیست اما دلم می خواهد چیزهایی درباره آن چیز برایت بنویسم ...اما چیزی به خاطرم نمی رسد...چیزی نانوشته شبیه شعر یا شعری ناسروده شبیه چیز...

 الان که دارم این متن را برایت می نویسم ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب است...پلک هایم ازشوق از تو نوشتن لحظه ای بهم نمی آیند.... تمام امروز و امشب را تنها بودم .میدانی...من سردم است....من توی خیابان های دیدار و خاطره گم شده ام ....میان بوق ماشین ها و همهمه ی آدم هایی که دیگر نه من آنها را میفهمم نه آنها مرا... آنجا جایگاه دیروزهای گذشته است آنجا  تنها تویی و من ... و هزاران آدمی که دلدادگی های مرا می بینند و به روی خود نمی آورند...راستی اولین چیزی که درمیدان تجریش از تو پرسیدم چه بود؟....هیچ یادم نمی آید اما انگار یادم هست که گاهی سکوت می کردیم ...و همه ی گفته ها و ناگفته های مان را در سکوت حرف ها، فریاد می زدیم. گاهی چشم های تو با لبخندی شیرین آمیخته می شد ومی ریخت توی چشم های من و شانه های لرزانت در لحظه ای ناخود آگاه لمس می کرد شانه های ویران مرا...

از کنار پارک ساعی میگذرم...نگاهی به پایین می اندازم... تو را آنجا میبینم که آرام سربر شانه ام گذاشته ای... انگار تندیسی از ما ساخته اند... آنجا در خنکای هوای بعد از ظهر...تا برای همیشه این نقطه از زمین ، گوشه دلنشین عاشقی های ما باشد....

چه میگویم...نمی دانم...به دل نگیر اگر گاهی کلمات را در گلایه دوری تو می رنجانم.... از تو چه پنهان، دلتنگم و این دلتنگی است که دارد مرا می گوید ...نه من بی تابی بی تو بودن را...به دل نگیر اگر گاه گداری لبهایم به شکوه باز می شود...راستش را بخواهی من دیوانه ام...دیوانه...آدم دیوانه هر جا که برسد سفره دلش را باز می کند...از همه جا می گوید...از هر دری می گوید...اما چندان مهم نیست... چندان مهم نیست که دیوانه چه می گوید....مهم این است که می خواهد چیزی بگوید....همین.

بگذریم... با این همه ...تو می آیی و مرا میخوانی...از اینکه با حوصله تمام آشفتگی ها و بی سامانی های مرا میخوانی ممنونم. خوشحالم حالا آن قدر به هم نزدیک شده ایم که می توانم حرف های دلم را بی دغدغه هرچه واژه بگویم.و تو بی دغدغه هر چه واژه بشنوی ام...

بس است...اینها همه ی دلخوشی من است...پا شوم بروم کنار شعله های بخاری بخوابم...چشم دوختن به شعله های سبز و آبی و زرد بخاری هم برای خودش عالمی دارد...صبح که بشود فایل نوشته ام را میریزم توی فلش و میبرم اداره تا روی تن عریان این وبلاگ آویزانش کنم...


پ ن : فردا سالگرد پرواز فروغ است...مثل بیست و چهارم های بهمن همیشه حتما خواهم رفت...محفلی است کوچک و گرم از دوستدارانش...که می آیند و بی دغدغه هرچه خاطر در سرمای بهمن...گرمایشان را با هم قسمت کنند...می روم...تا گوشه ای کنار  سنگ قبر ملک الشعرا بنشینم و همانطور که غرق در فروغ میشوم...در دودسیگار همیشگی ام محو شوم...

  
نویسنده : وحید ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
تگ ها :

 

یادت به خیر باد...

 

پ ن : بعضی حرفها پست نمیشن...بغض میشن...

  
نویسنده : وحید ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/۱۸
تگ ها :

← صفحه بعد