سپید و سیاه...
حس میکنم که روز به روز زندگی می کنم....ساعت به ساعت..زمانه دارد خودش را از من می گیرد و من راهی جز نشستن و تماشا کردنش ندارم...تا میخواهم کاری را شروع کنم...یا نمی شود یا همیشه دیر میرسم...تا حالا کار ویژه ای از من سر نزده که حتی ارزش توجه کردن داشته باشد...هر چه پیش آمده خود به خودی و از سر اتفاق بوده...اگر هم الان تحصیلاتی و شغلی و حقوقی هم دارم...شاید از سر شانسی بوده که هیچوقت در زندگی نداشته ام...هر چه برمی گردم و پشت سرم را نگاه میکنم جز مشقت و سیاهی و تیرگی نمیبینم...هیچ چیز آنگونه که من می خواسته م ، نبوده... هیچ وقت آفتابی که بر زندگی م بتابد و آنرا روشن کند...تجلی نکرده...مگر شعاعی از نور و جرقه ای لحظه ای.هیچ وقت پدیده خاصی از من یا در زندگی م یا دور و برم سر نزده که از ته دل و عمیقا خوشحالم کند و شوق و شادی ام بخشد...هر چه هم بوده صرفا تصنعی و جهت حفظ شرایط بوده...
دو شب پیش هوا بارانی بود...برای قدم زدن در میدانهای اطراف خانه، بیرون بودم ...نمیدانم ساعت چند بود اما زمانیکه از خانه می آمدم ساعت از یک نیمه شب گذشته بود...آرام آرام دور میدان پرسه میزدم...شدت باران کم شده بود...سیگاری گیراندم...افکار جور واجور و پوچ همه ذهنم را پر کرده بود...هیچکس در میدان نبود...خالی و تاریک...جز دو سه چراغ که آنهم پایین میدان و لای درختها سوسو میزدند...کنار یکی از درختانی که زیر آن باران کمتری باریده بود روی صندلی نشستم...
فکر میکردم چه می شد اگر کار و تحصیلاتم رو رها می کردم و با این چندرغازی در این سالها که از عیش و صفایی که نداشته ام ، زده ام و گذاشتم کنار، از اینجا می رفتم.مثلا می رفتم ایتالیا یا فرانسه و نیمه دیگر عمر را اگر باقی باشد در آنجا سپری می کردم...و بعد دوست داشتم اگر شبی در آنجا کنسرت داریوش برگزار شد ، یک شب مست کرده و بروم کنسرت و جلوی سن در ردیف اول جلوی او بایستم و او به احترام از من بخواهد که شعرها را انتخاب کنم از من بپرسد و مثلا من بگویم اول ضیافتهای عاشق را بخواند بعد یاور همیشه مومن را بخواند و بعد تو سیاه و من سپید را...و من همینطور سیگار پشت سیگار روشن کنم و کامهای سنگین و عمیق آنرا در فضای سینه ام حبس کنم...نمیدانید چه حسی میدهد به آدم... یعنی شراب تنها با سیگار معنی دارد...مثل بالی ست که با هر پر کشیدن ،می بردت بالاتر و سبک می شوی ...مفهوم هر حرکت و جنبشی از ذهنت خارج می شود...آرام می شوی و فارغ از هرگونه افکار پوچ...و من اینگونه بودم...موسیقی ابتدای آهنگ ضیافتهای داریوش شروع شد...همیشه خواندنش را دوست داشته م...سبک و سیاق خواندنش خاص است...گویی برای شخص غایبی میخواند و او را انتظار می کشد...
در دو سه قدمی کنار دستم دختر جوانی ایستاده بود که یک گل سرخ کبود به شقیقه چپش زده بود...برگشتم و براندازش کردم....دختر درست در چند قدمی من بود ولی انگار متوجه نگاه من و اطرافش نمی شد ... لبخند بی اراده و خشکی گوشه لبش بود... بی آنکه پلکی بزند ،روبرو را نگاه می کرد....اندامی کشیده و موزون داشت...چشمهایش به اندازه ای مهیب و افسونگر بود که با همان نگاه اول انگار همه زندگی آمد و نشست در دلم...ابروهایی کشیده و مشکی....گونه های برجسته... لباس سیاه نازک و چسبانی به تن داشت ،از پشت لباس ،سینه هایش برآمده و سفت به نظرمیرسید...لبهایش نه نازک و نه کلفت... برجسته بود و سرخی منحصر بفردی داشت...موهایش مشکی و تا پشت کمرش بود ...مقداری از موهایش هم روی صورتش ریخته بود...اندامش کشیده و متناسب بود...انحنای کمرش به زیبایی نیمه بالایی بدنش را از نیمه پایینی جدا میکرد...پاهای کشیده و ساق پاهایش همچون ماهی می درخشید...کمی به او نزدیک شدم....زیبایی عجیب و منحصر بفردی داشت....با همه آدمهایی که آنجا بودند فرق داشت...همه چیزش فرق می کرد...همه اندام و اعضایش به بهترین شکل ممکنش بودند...تا بحال چنین فرشته ای ندیده بودم... او مثل هیچ کس نبود...انگار در هاله ای از دود محصور شده باشد....آرام یک قدم به او نزدیک شدم...به صورتش نگاهی انداختم....مو را بر اندام آدمی سیخ می کرد... شراره و خماری چشمها و بوی تنش برایم آشنا بود...انگار او را...این بو را...قبلا جایی حس کرده باشم....در شگفت بودم که چنین ملکه ای روی زمین...آنهم در کنار من...
احساس سوزشی در دستم کردم...سیگار نکشیده، تمام شده و دستم را سوزانده بود....سیگار دیگری روشن کردم....بوی سیگار با طعم شراب فضای دهانم را پر کرده بود...دود سیگار را تا ته ریه هایم هوف میکردم...وقتی اینکار تکرار میشد...حس می کردم یک چیزی درون مغزم سبک می شود...خالی می شود...حس می کردم به دختر نزدیک ترم...روبرویم را نگاه کردم...تصویر داریوش در نگاهم مات بود....صدایش را نمی شنیدم....انگار فضای فضایی که من و دختر ایستاده ایم از زمین جدا باشد...بوی عطرش را می کشیدم و سعی می کردم در سینه ام نگه ش دارم...گیجی ام چند برابر می شد...حالا به او نزدیک تر بودم...در تعجب بودم که او چرا توجهی به من نمی کند...گل سرخ روی سرش عادی نبود...کبودی ای داشت که هیچ کجا ندیده بودم...وجودش لطیف بود و دست نزدنی...انگشتان ظریف و کشیده و لطافتی که از سراسر وجودش می بارید و مثل اشعه ای از تن او خارج و در جان و دل من می نشست...اندام او ماورایی بود...صورتش با همه صورتهای عالم فرق می کرد...به صورتش زل زده بودم...تماشای او لرزه به اندامم انداخته بود و پاهایم از زانو به پایین سست شده بود و می لرزید...حس کردم زندگی ام چقدر بیهوده است...همه مشقت ها و بیچارگی ها و بدبختی های دردناک زندگی در ذهنم تصویر شد...بوی عطر او با آن تصاویر در هم آمیخت...منگ شده بودم....نگاهش که میکردم یک نوع حس راحتی و آزادی در وجودم جاری میشد...مثل اینکه افکار سیاه و تلخم را بشوید و با خود ببرد...صورتش یک فراموشی گیج کننده در من ایجاد میکرد...با هر نگاه به او ناگهان از درون خالی می شدم...اگر لااقل مست بوده باشید و یک مشت سیاهی و پوچی افکارتان را گرفته باشد، به راحتی می توانید احساساتم را درک کنید...قلبم انگار داشت از جا کنده می شد...ترسیدم چشمانم را ببندم و با همه توانم او را در خود استنشاق کنم و از او پر شوم و دیگر من نباشم و هر چه هست او باشد...صورتش همینطور آرام و بی حرکت بود...خواستم به او چیزی بگویم اما ترسیدم...با خود فکر کردم بهتر آنکه او را لمس کنم...چشمانم را بستم...بوی عطرش در عمق جانم نشسته بود...انگشتان لطیف و کشیده ش تا لحظه ای بعد در دستان من خواهد بود...عرق سردی بر پیشانی ام نشسته بود....دستم از بازو می لرزید....به سوی او برگشتم....دستانم را برای گرفتن دستش دراز کردم...جز خلایی در دستم نبود...چشمانم را باز کردم....او نبود...برگشتم دور و برم را جستجو کردم...او رفته بود...صدای داریوش گوشم را پر کرده بود :
"تو خراب من آلوده نشو.... غم این پیکر فرسوده نخور ...قصه ام بشنو و از یاد ببر ...بهر من غصه بیهوده نخور...تو سپید و من سیاهم"
نه نبود...انگار از اول نبوده باشد...دور و برم پر بود از آدمهایی که نمی شناختمشان...چه باید می کردم...گیجی ام دو چندان شد...حیرت زده بودم...کجا رفته بود؟ چشمانم را بستم...پلکهایم را محکمتر از همیشه به هم فشردم تا بلکه در فشردگی سیاهی بتوانم دوباره تصویرش را ببینم و در ذهنم حک کنمش...تنها چیزی که پشت پلکهایم شکل می گرفت تصویر مات و تاری از یک صورت بود که دور و دورتر می شد...هر چه فشار می آوردم نمیتوانستم نگه ش دارم...چشمانم را باز کردم...برای اطمینان دوباره اطرافم را نگاه کردم...او رفته بود... او نبود...نه در کنار من...نه در ذهنم...نمی دانم آیا من به واقع او را در کنار خودم دیده بودم؟یا او یک حقیقت گم شده در من بود؟
باران بند آمده بود...ماشین آشغالی با یک چراغ گردون قرمز...دور میدان راه به راه می ایستاد و کارگر افغانی ش سوت زنان آشغالها را می ریخت پشت ماشین...به سمت او بلند شدم و ساعت را پرسیدم...ساعت دو و نیم بود...پاشدم و راه افتادم...در بین راه دائم به آن دختر فکر میکردم....به اینکه بتوانم یک تصویر روشن از او در ذهنم بسازم...هر چه بود تیره بود و مات...او که بود که ناگهان اینگونه در جانم نشست....هر چند قدم چشمانم را محکم میبستم بلکه ببینمش...هر از گاهی برمی گشتم و پشت سرم و دور وبرم را نگاه میکردم...نفس های عمیق میکشیدم...
هیچکس و هیچ چیز نبود....دختر رفته بود...
بهار...
میان بقچه زمین
همیشه یک صدای خوب،
یک طلوع تازه ست
که دست های بخت هر درخت
و چشم های هر پرنده مهاجر در انتظار اوست
و دیدنش،
اگر چه بارها و بارها
ولی درست مثل خنده ای دوباره تازه ست...
و راه او ،
در امتداد راه سبز جویبار
درون قلب دانه ی به زیر خاک
کنار من، کنار تو،
و نام او: بهار...
سال نو مبارک...
خواستگاری...
قرار گذاشته اند برای خواستگاری
مبارک است
کت و شلواری اتو کشیده
پیراهن سفید
چقدر دامادی به تو می آید
چقدر... ؟
اسپند می شوم به دور این همه زیبایی
صدای سوختنم میان هلهله گم می شود
جعبه شیرینی,تر از اشک های من
در میان دست های تو
با سلام و صلوات راهی می شوید
عشق ما ختم می شود
به همین سادگی...
کیست...کیست؟
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در
بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟
بیست و چهارم بهمن....سالروز میلاد فروغ فرخزاد...فردا عصر طبق روال هر سال غروبمان را در کنار آرامگاهش گرد هم می آییم و یادش را گرامی میداریم...
...
چشمهایت را باز کن...
آدمها همیناند که هستند
میخواهی بجنگی بجنگ
میخوای تسلیم شوی تسلیم شو
به هرحال
پشیمان میشوی...
از کارهای کرده و
کارهای نکردهات
زندگی همین است که هست
فرقی نمیکند
از کدام راه بروی
همیشه راهی که نرفتهای
وسوسهات میکند
و چراغهای خاموش
مدام برایت چشمک میزند
چشمهایت را هم
اگر ببندی
خاموشی این نور
باز کورت میکند
چشمهایت را باز کن دستکم...
میلاد من...
امروز یکشنبه بیست و ششم تیر...روز میلاد من است...امروز هم روزیست مثل همه روزهای دیگر سال...یک روز عادی...آفتاب گرم و داغ تابستان است و درختها زیر دست بادهای گرم تکان میخورند....امروز یک روز معمولیست...مثل هر روز گرم دیگری...و من امروز 29 بار به دور خورشید سوزان چرخیده ام...روز تولد من...
گرچه امروز ممکن است برای من مهم باشد اما برای دیگران یک روز خیلی عادی ست...روز ی مثل همه روزهای دیگر و هر کسی دنبال دغدغه های خودش است...در این روز هیچ اتفاق خاص و مهمی نیفتاده...جز تکرار یک عادت...میلاد من...
جسته و گریخته پیامکهای تبریکی از مخابرات و تلفن گویای اداره و باقی دوستان که سر و ته شان ده تا هم نمیشود ، میرسد که همگی حاکی از آن است که هنوز هم کسی/ کسانی هستند که دوستم بدارند و من برایشان مهم باشم و این خود خوشحالم می کند و به من حس خوبی می دهد و در پس همه ی تیرگی ها و یکنواختی های پست روز مرده گی...مثل قندی است که در دلم آب می شود...
امروز روز تولد من است ...امروز روزیست که نقطه عطف نیمه گذشته ی پر شده با حسرت زندگی و نیمه ی خالی سرشار از رویای پیش روست... روزیست که مرا از دیروز به فردا پیوند می زند...روزیست که پرتابت می کند به نقطه ی دیگری از زندگی...به دنیای دیگری...به زمان دیگری...و نمیدانم آیا در این روز باید شاد و خوشحال باشم یا نه؟شاید به همین خاطر است که این روز خاص و غریب است...
امروز روزیست که مرا یکسال به مرگ نزدیکتر می کند و حضورش را یکسال جلو می اندازد...و من این را لمس میکنم....درست مثل وقتی که روی سطحی شنی ایستاده باشی و شنهای زیر پایت آرام آرام بلغزند و زیر پایت را خالی کنند...و تا بخواهی بفهمی که کجای کاری...میفهمی که هیچ کجای ماجرا نیستی و هیچ پخی نشده ای...امروز روزیست که این را حس میکنی...حس میکنی داری تکرار می شوی...در خودت...در دیگران...در زمان.
بگذریم....حرفهایم بسیار است و زمانم کم...و من هم که همیشه ی خدا همه ی کارهایم را میگذارم برای دقایق آخر و دوست دارم بهترین از آب در بیاید... الان است که این نگهبان دهاتی ساختمان بیاید و با آن لهجه ی کذایی اش مرا بازجویی کند که چرا تا این موقع اداره مانده ام و چه میکنم و نکند نشسته ام و دارم فیلم مستهجنی چیزی نگاه میکنم و خودش را بزند به آن راه و بیاید یواشکی به مانیتور من سرک بکشد و بخواهد ته و توی ماجرا را در بیاورد و من هم که حوصله ی این را ندارم حالی اش کنم فردا تولدم است و من خونه اینترنت ندارم و باید میماندم و نوشته ام را تمام میکردم...
پ ن : یادش بخیر...پارسال اینچنین روزی را....یادت هست؟
نترس
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می شوم
دوباره راه می افتم
دوباره گم می شوم...
آغوش بسته...
من
تو
و یک آغوش بسته!
جواب کدامین معما
راز باز شدن این آغوش است
هرگز مگو...هرگز...
(برشت)
پ ن : یه دکلمه نایابه از فردمنش...پیشنهاد میکنم دانلودش کنید...منو که میبره به روزهای دور ...شما رو چی؟
← صفحه بعد
نظرات ()
