ویالون...

شنبه ی آخر اردیبهشت ماه....چند دقیقه تا پایاینش باقی نمانده....خانه های کوچه مان لای درختان بهار خوابیده اند...پشت پنجره ی رو به کوچه آشپزخانه ایستاده ام....تاریک است...چراغهای روی کوههای شمیران سوسو می زنند...یادم امد مادرم می گفت: چند وقتی است آخر شبها جوانکی ،شب از نیمه که می گذرد میآید و با ویالونش خوابمان را شیرین میکند....نمیدانم چرا بی دلیل منتظرش بودم....ویالون را همیشه را دوست داشته ام...نی را بیشتر...آوای نی هر چه که باشد در جانم می نشیند...حزن اش دوست داشتنی ست....صدایش میگیردم....مستم میکند...چشمانم دارند میسوزند...چراغهای روی کوههای شمیران روشن و خاموش می شوند...ته کوچه صدای ویالون می آید....همه حواسم را از اطراف خالی کرده به صدای ویالون دقیق  می شوم...صدای بم و محزون جوانی که شاید بیست و سه چهار سالی بیشتر ندارد و رژه کلیدهای ویالون، سلطان قلبم عارف را در تاریکای کوچه می پراکند...سرم را به پنجره سرد آشپزخانه تکیه می دهم...با خود فکر میکنم دلخوشم...چشمانم را می بندم...غرقم میکند...در خودم...در روزهای گذشته ام...در فردای نیامده ام....با خودش میبردم...نفسم سنگین می شود...میبردم....اما نمیدانم کجا....فقط میدانم دیگر اینجا نیستم...پشت این پنجره نیستم...میبردم به جایی دور...به نقطه ای دیگر از وجودم.... حس میکنم باردار شده ام ....باردار این ناشناختگی ها...این نامانوسی ها...حس این خلسه ی مبهم و گنگ...حس درد آبستنی...درد به دنیا آوردنم...و ترس اینکه نکند تهی به دنیا بیایم...یا شاید هم معجزه ای....حادثه ای...که وقوعش را ایمان دارم.آه...چه میگویم...!!!جوانک گامهای کوچک و ریزی بر می دارد...میتوانم حس اش کنم...نسیم خنکی می وزد...چیزی روی گونه ام سرد شده...تنها نمیدانم...چرا چراغهای روشن روی کوههای شمیران در دیده ام تیره و تار میشوند...؟؟

پ ن :

شاعر تمام شده...دکلمه زیبایی ست از شاهین نجفی...پیشنهاد میدم حتما دانلود و گوش کنید...

http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1306220070.mp3

 

  
نویسنده : وحید ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٢/۳۱
تگ ها :